نمايشنامه خوانی در يک غروب گذشته

 

 

 

مرد پيرهن نارنجی پوشيده بود . کاغذها را تند تند ميخواند . زن مرد را از پشت دوربينش نگاه ميکرد و عکس ميگرفت .بی آنکه مرد مثل عکسهای يادگاری خنديده باشد . مرد کاغذها را مچاله ميکرد و پرتاپ . کسی يه سيبی گاز می زد .... زن به مرد فکر کرد .......... مرد با پيرهن نارنجی سر چهارراه ايستاده زن به او رسيد . مرد بازوان زن را لمس کرد .زن  طنز حرکات مرد را گريه ميکرد . مرد همه چيز را ميدانست  .... زن عطسه ای کرد و باد مرد را با خود برد .....

 

/ 27 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

تو خيلی باحالی دخی! تو همه زمينه ای استعداد داری

برون کا

ويلن اين آقاهه چه صدای قشنگی ميده...گوش کن...

کوروش اسدی

باد مرد برد يا مرد بادرو ٬ تو چرا باهاش نرفتی نوشتهات داره پخته تر ميشه ٬ باز خوبه مينويسی اما من از نوشتن بيزار شدم. خوش

Le Petit Ali

باد مرد را با خود برد.من خيلی دوست دارم بدونم چه حسی مقتی باد آدم ميبره...البته منو برده تا حالا اما نه چند قدم بيشتر..

mah

بابا سیبیل ... بابا هیبت ... نکش مرگ ما

شراگیم

من که نفهميدم چی گفتی...ولی يه جورايی خيلی ميخوامت!:)

پوتین

لطفا در ياهو با من تماس بگير . کار مهمی دارم . خيلی سريع . منتظرم . درود