روزی روزگاری در ادارهء مامان ....

 

/ 64 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
reza

خوشبحالت که بچه گيت اين قدر باهوشو عقل و فهم دار بودی من که دوران بچگيم همش دنبال توشله بازی و يللی تللی بودم از خدامم بود يه روز مدرسه نرم اصلا فکر همچين کارايی به عقلم نمی رسيد ننه بابايی هم نداشتم که کمد داشته باشه يه جورايی اين پستت منو سوزوند ولی شيرين بود و لذت بردم

soha

سلام مهرنوش عزيز...يه دوست قديمی ام که شايد يادت بياد. وبلاگ قبلی ام رو اسم نمی برم که بعضيها نشناسنم!! دوست داشتی سری به وبلاگ جديدم بزن.. نامه بسيار دوست داشتنی را پيدا کرده ای..چقدر کودکی زيباست

بابا عظیمی

بریز در رگ من کولی جنو نت را ... نفس بکش همه ی عقده ی درو نت را ... نفس بکش که تن کو ه را بلر زانی ... که انعکا س دهی روح بیستو نت را ... خود تو بود که پرواز را به من آمو خت .. دوباره اوج بده حس نیلگو نت را ... تو آبشار منی ! لحظه لحظه ات جاریست .... بزن به همهمه ها بر که ی سکو نت را .... خدا که در صدد آفر ینش ما بود ..... به رنگ خون من آغشته کرد خو نت را .... از این به بعد من و تو دچار هم هستیم .... به دست خاطره بسپار تاکنو نت را....

شوماخر

و عليکم.مثل اينکه از من ياد گرفتی؟؟ !!!

kamyar

خوبم.... برای من چيزی نيومد...نکنه اشتباهی يکی ديگه رو اد کردی؟

banner maker

بابا این چه بنریه داری؟دوست داری یه مداد سیاه توی بنرت حرکت کنه؟/طراحي انواع بنر،لوگو و ... مولتي مديا با برنامه flash mx براي وبلاگ و سايت شما.با قيمتي باورنکردني!!! با اين شماره تماس بگيريد تا باورتون بشه/ 09125175083

تاج ماه

واقعآ‌زيبا بود کاش ما هم خاطراتمان را شده بر يک تکه کاغذ می نوشتيم که يادگاری به اين خوبی داشتيم