نمیدونم کجام . نمی خوام هم بدونم . شادی عجیبیه که آدم بالاخره از نمادها خلاصی پیدا کنه و همه چیو ساده ببینه حتی ساده تر از ۰ و ۱ !!!!

/ 42 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی شيروی

اکس زدی؟؟؟

captain

خيلی زيبا می نويسی.قلم سياه روانی داری.تازه بلاگتون رو ديدم.موفق باشيد.سری هم به کشتی ما بزنيد.زياد تکون نداره دريازده نمی شيد.خوشحال شدم

گل تن

فهم اين که از نماد خلاص شدی امر پيچيده ايه که ساده شدن را نقض می کنه ... بگذر اين هم پيچيده شد!

امد

صداي گام هاي گريه مي آيد! دوباره آمدي كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي اين بار صداي قدم هاي تورا از پس پرده گاه گناه و گريه شنيدم! حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس كدام شاعر غزلپوش شبانه عشق را در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت! ....اما تو كه نشاني شاهرا ستاره را نمي داني! هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم مي گفتي: هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني پينه پيرو ياس عليل باغچه ما گل نمي دهد! هيچوقت بهار طلاءي روز و رؤيا را باور نكردي گلم! هيچوقت خدا!

نيست!!

اين خوبه که بی بهانه شاد باشی و بی دليل لذت ببری ولی... تا اندازه ای که سهم واقعيت تو زندگی آدم گم نشه... بعضی وقتا بايد دونست کجا هستی چه کار می کني و بعضی وقتا اصلا حق نداری آرامش داشته باشی بايد چشماتو باز کنی و ساده نبينی.. دکتر شريعتی می گه... هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

شادی

سلام دوست عزيز با مطالب وبلاگت خيلی حال کردم.در ضمن تم انتخاب شدت حرف نداره.