رفتم تو فکر ....رخوت خوبی بود .داشتم فکر ميکردم تو سال قبل چيکارا کردم .اين يه سالی که از دست دادم .فرصتی که ميتونستم خيلی کارا کنم اما صرف هيچی شد .

پارسال بيشتر زندگی من تو خواب گذشت .اون نيم ديگه هم صرف بازيگوشی و الولطی و حرافی و ديگه از دستم که در ميرفت نقاشی و دانشگاه .

هيجان انگيز ترين اتفاقش تصادفم بود .

هيجان انگيز ترين آدمی که ديدم ابطحی بود.

هيجان انگيز جايی که رفتم سفارت مکزيک بود .

هيجان انگيز ترين دعوامو با آفتاب پرست کردم .

و يه حال گيری هيجان انگيز کردم که تبديلم کرد به قهرمان ملی <‌يه چيز تو مايه های سوپر من >

هيجان انگيز ترين و سخت ترين لحظه هم امتحان شهر رانندگی بود که برای بار چهارم هم رد شدم .

و ....و ...و

خلاصه هی به ياد آرودم تا اينکه صدای خودمو شنيدم که داد ميزنه :

مامان آب سرد شد !

 

ــراستی  هر کی تو چت برا من buzz بفرسته من ديگه باهاش نميچتم .گفته باشم .چون عصبی ميشم . بابا اينترنت من قراضه اس .همينم فقط تو ده ما هست .از اين سريعتر نميتونم . پس اينکارو نکنيد با من لطفأ .

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sahand

سلام ... و سالی تازه شد و ما همانيم که هستيم..ای تازگی غريب ! آن لحظه بشکوه که دل را زير و رو خواهی کرد آن لحظه تحويل حال که برای هميشه سال نيز تازه خواهد شد و مهمترين اتفاق سال .............سلامی برای آشنايی

مرتضی

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام / ای دیده و دل از تو دگرگون مادام / ای آنکه به دست توست احوال جهان / حکمی فرما که گردد ایام به کام .. .. . . سال نو مبارک . شاد باشی . هميييييييييييييييييييشه .

مرتضی

قلکم را مي‌شکنم/ همهء عيديهايم را، کفشهاي نو/ آجيل و شيريني/ شکوفه هاي درخت باغچه/ همهء سين‌هاي هفت سين را/ مي‌ريزم به پايت./ نمي‌آيي؟

Little Ali

باسه منم هيجان انگيز ترين اتفاق دانشگام بود.هيجان انگيزترين جا سفارت انگليس بود.هيجان انگيز ترين آدم خالم بود که از فرنگ برگشت.دعوااا نگو که دلم خونه...و اتفاقای بد اگه بخوام بگم اينجا جا نميشه...راستی: دينگ دينگ !!

yekvari

چيزه..فقط خونسرد باش فعلآ!

داریوش

مهرنوش جان سلام .... با کمی تاخير سال نو مبارک ... اميدوارم که سال جديد سالی سرشار از موفقيت باشه برات و همچنين شادمانی .. سال قبل با تمام هيجاناتش تبديل به يک خاطره شد پس بی خيالش ... فعلا خداحافظ

nima dingaliga

من با تو مشکل دارم خاله!...يعنی چی که همه اتفاقايی که واسه تو ميفته الزاما برای منم بايد بيفته؟!...من هم تصادف کردم هم با يک ياز دوستای صميميم دعوام شد که ديگه کار به طلاق کشيد..اما خب در بقيه موارد باهات وجه اشتراک ندارم و همين باعث تفرقه بين ماست!..الهی له بشم برات..راستی خاله يه مقاله خوندم توی روزنامه ياد تو افتادم و خودم....نوشته بود بستنی برای درمان افسردگی مفيده!...حالا هر چی من ميگم بستنی بخور هی فحش بده!من خير و صلاحتو ميخوام دختر!!

ساده

اين همه کاره باحال کردی ديگه چی ميخوای؟ راستی منت خوشم اومد بلينکم اونم بدون اجازه! BUZZ!!!

yaraghan

اقا ما يه چند وقته دنبال يه پخش سی دی واسه ماشين ميگرديم.ميگم تا اون موقع روزی چند ميگيری بيای اهنگهای ۸۴ رو واسمون بخونی؟