نشسته بودم زير آفتاب و غرق بودم تو لذت گرما و حسرت و حديثهای هميشگی بودن تو يه جای تاريخی .... فکر ميکردم آدمها پر از جزئياتن .متفاوت از همن .... اما چيزی که هميشه توشون ثابته انسان بودنشونه که غالبأ ديده نميشه . اون پشت پنهون ميمونه و گم ميشه انگار ....گاهی هراس دارم که واقعيات سايه ها بيشتر باشد و....

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
da_sein

سايه ها مهربان ترند.....در ضمن ممنون که به من سر زدی....جای اون در هر التهاب و وحشتی درسته...

Bingala

سايه ها خيلی بی ثبات و متغيرند. آيا ما هم...

داريوش

ولی همين سايه ها وجودشون به نور بستگی داره و وقتی نور ميره سايه ها هم ميرن، ولی انسان بودن به بودن يا نبودن نور بستگی نداره

fati

بععععله.....سلام مهرنوشو....کی می يای شيراز

یک وبلاگ نويس

بسیار زیبا و قشنگ و سرشار از واقعیت بود. ولی می خواستم بگم، یکی نیست به کامنت این علی آقا!! "ایرونی ها" جواب بده که، برادر تو دیگه چرا این رو می نویسی؟ تو که هر چه واقعیت بود و هست رو انکار کردی و می کنی. والا، رو میخواد که آدم مثل این آقا!! کامنت بذاره

یک وبلاگ نويس

آبجی چرا پاک می کنی.بسیار زیبا و قشنگ و سرشار از واقعیت نوشتی. ولی می خواستم بگم، یکی نیست به کامنت این علی آقا!! "ایرونی ها" جواب بده که، برادر تو دیگه چرا این رو می نویسی؟ تو که هر چه واقعیت بود و هست رو انکار کردی و می کنی. والا، رو میخواد که آدم مثل این آقا!! کامنت بذاره

بابک

سلام - منو شناختی - از اينکه هنوز هستی خوشحالم. اره ديگه الان ديگه ما ادما فقط سايه مون ديده ميشه . خودمون اون پشتا قائميم.

بالاخره سايه ها هم رفتن توی قاب عکس