روزهای بزرگ بودن این شکلی قرار بود باشن ؟‌ قرار بود بوی ترس و سکوت و تاریکی بدن ؟‌ قرار بود تو هر وقت نگاه من کنی من رومو انور کنم و تو دقیقا همین کارو با من ؟‌قرار بود من برای به آغوشت اومدن خودمو بزنم به مستی و نفهمی که کارم موجه باشه و تو برای بوسیدن و به آغوش کشیدن من یه جمله پیدا کنی که واضح نشون بده ما خیلی دوستای سادهء‌ صمیمی و خوبی هستیم ؟‌ قرار بود تو بری خونه ات و من برم خونه ام و تمام راه بتو فکر کنم و بیام اینجا برای آدمایی بنویسم که نمی دونن تو قهرمان ٢٩ سالگی من هستی و تو هم نمی دونی و قرار نیست بدونی ؟‌....

هیچ کاری از دستم بر نمیاد و فرصتم زود داره تموم میشه !! این بزرگ شدن اصلا شیرین و دوست داشتنی نیست . رفتن تو نزدیک و این حال منو بدتر میکنه .

" تو خوبی و این همهء‌ اعتراف هاست " شاملو

/ 23 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

میفهمت که ا} هر روز بزرگ شدنم رنج میکشم بخاطر اینکه زمان میگذره و من تنها میشم و وقتی نمونده داره 30 سالم میشه

مهندس اینا

نفهمیدم چی نوشتی ولی محض احتیاط ، خدا لعنتش کنه !!

صادق

نه ! قرار نبود روزهای بزرگ بودن و شدن اینجوری سرمان و تا هوار شن . ... قرار این تیپی را نداشتیم نه !

صادق

تصحیح : " سرمان و تان هوار بشن "

قاصدک

پاييز آمده است حالا ديگر از برگ ريز و خِش خشِ برگها در زيرِ پايم، از آن همه که گفته اند و مي گويند،حالم به هم مي خورد.هي گفتيم و گفتند، هي رقّت و ترحّم و بيداد، چه افاقه اي داشت؟ کسي به يادش ماند؟ کسي خَم به ابرو آورد؟ مي آورد؟ نه! پاييز و بهار، موسمي خوش است اگر که دل خوش باشد- که نيست ! يادم هست آن روزِ پاييزي را ... نمي دونم چرا اينگونه است، وقتي نگاهِ عاشقِ کسي به توست ،مي بيني ولي دلت بسته به مهر ديگريست بي اعتنا مي گذری و عاشقانه به کسي مي نگری که دلش پيشِ تو نيست. کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نباشي براي اينکه توي قلبش جاي بگيري خودت را کوچک کني.

شهلا

کاشکی میدونستم کِــی میتونم بیام و در آغوشت بگیرم . پاسخ دعوت جانانه ات را می تونستم الان بگم!؟[سوال] بهت زنگ می زنم تا ببینم چی شدی نازنینم که اینقدر گله مند و غمگنانه نوشتی[بغل][قلب][گل]

سمیرا

کجاییییییییییییی تو؟

مهرداد

سلام نویسنده قدیمی. کسی اینجا نمینویسه؟

قاصدک

او براي هميشه دير کرده است... آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دلِ ديگري او را اسير کرده است خنديدم و گفتم، او فقط اسيرِ من است تنها دقايقي چند، تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعدِ قرار ،تغيير کرده است.. خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساسِ پاک، تو را زنجير کرده است گفتم، از عشقِ من چنين سخن مگوي گفت، خوابي، سال‌هاست دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشقِ تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

ریحانه

اولین باره به وبلاگتون سر می زنم ولی خوشم اومد. تجربیاتم بهم میگه هیچکس ارزش این رو نداره که آدم براش خیلی ناراحت بشه