يه روز آقا و خانم قاسمی داشتن از يه جايی رد می شدن . يه کرم کوچولو ميبينن که چسبيده رو لباس يه خانمی که جلوشون تو تاکسی نشسته بوده .برش ميدارن و ميذارنش تو يه قوطی کبريت . لب پنچره . و ديگه يادشون ميره چه استحاله ای تو اون قوطيه تاريک داره اتفاق می افته . بعد از يه مدتی اتفاقی قوطی رو ميبينن . درشو باز ميکنن تا ببينن پروانه شده يا نه . می بينن يه بچهء فيسقيلی داره از اون تو بهشون زل می زنه و هر هر و کرکر می کنه .همه چيش مثل آدما بود اما دو تا شاخک کوچيک و ظريف داشت .وحشت می کنن اما تصميم می گيرن نگهش دارن . بچهه روزا با آقای قاسمی می رفت باغ و با جک و جونورا حرف می زد که بفهمه مامان باباش کين . از تلاشش که به ره به جايی نمی برد هميشه غمگين بود .چاره ای نبود بين اين همه سوسک و ملخ و پروانه کسی چه می دونست خونوادش کين .اين قيافش با اون دو تا شاخک شبيه هيچ موجودی نبود . فقط می دونست که هر چی کرمه خواهر برادرشن . سالهای زيادی گذشت .هر چی بزرگتر ميشد بيشتر شبيه غول ميشد تا يه جونور کوچول موچول .آقا و خانم قاسمی هم تو توهماتشون اونو يه سوسک غول پيکر ميديدن که می خواد همجنس خودش بکندشون .اونوقت بود که همه جا انواع و اقسام سم ريختن . همه چی بوی سم ميداد . خنده هاشون . نگاهاشون .حتی توهماتشونم بوی منتول ساليسيات ميداد ... از آدما نا اميد شده بود . از خاک و هوا و آب هم که از ذات حقيقيش دورش می کردن . عصبانی بود . خشمگين بود . تنها بود و نميدونست شبيه چی و کيه . اما هنوز در حال هرهر و کرکر بود . بعضی وقتا پشتش شديد خارش می گرفت و دو تا بال نازک چند روزی موجود می شدن و بعدش هم غيب .بالاشو به هيچکی نشون نمی داد . حسابی چموش شده بود . آدما رو دوست داشت اما بخاطر شاخاش مسخرش می کردن و بخاطر اينکه همه بو برده بودن اون آدم نبوده و آدم شدنی هم نيست . آقا و خانم قاسمی وحشت کردن و اونو سپردن به دير خواهران باکرهء مقدس . اما اونا هم ازش نا اميد شدن و با يه سيلی بيرونش کردن . برگشت اما آقا و خانم قاسمی هم ديگه نپذيرفتنش . دلش گرفت . خواست برگرده تو قوطيش و دوباره تبديل بشه به همون کرم کوچولو اما ديگه نمی شد . ديگه هيچ جايی نداشت که بره . شاخاشو ميبريد که شبيه ادما بشه اما دوباره سريع در می اومدن . نمی دونست چيکار کنه . يه پيک از همون منتول ساليسيلات زد اما هيچيش نشد ...  يه خونه پيدا کرد که البته گنجايش حجمشو تاب نمی اورد . تنها جايی که تنهايی و فرياد و هرهر کرکر هاشو تحمل می کرد .و عجيب دلبستش شد . اسمشو گذاشت مدادسياه . اما بعد از يه مدتی فهميد مدادسياهم داره دستش ميندازه .... بعد يواش يواش قيد ذات و مداد سياه و ... رو زد و ترجيح داد سنگ بشه . يه تيکه سنگ سياه کف يه رودخونهء دور ... اونقدر روش خزه بست که شاخاش هم ديگه قابل تشخيص نبود و کم کم از ياد همه رفت ... و هنوز هرهر و کرکر می کرد . 

/ 47 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبورا(سنجاب)

سلام.حالتون خوبه؟ خيلي عالي بود. سالم وسربلند باشين.خدانگهدار

اردلان

سلام به دوست عزیز و گرامی . از این که به طرز کاملا اتفاقی به این جا آمدم خوشحالم .از مطالب خوب شما استفاده کردم و بعضی از آنها را برای مطا لعه در آف لاین کپی کردم . به منظور دسترسی آسان تر به مطالب شما وبلاگتان را در لیست دوستانم اضافه کردم. پیروز باشید.

hadis

سلام خيلی جالب بود قلم زيبايی داری موفق باشی اگه مايل بودی به هم ديگه لينک بديم

amir ata

مهرنوش من اون روز خوب نخونده بودم. ولی اين يعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلآ تو می دونی همه ی کرم ها پروانه ميشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

amir ata

الانه که داد بزنم! آخه؟؟؟ مگه چی شده ؟باز هم؟

نازی

مداد سياه ، ماهی سياه کوچولو ، جوجه اردک زشت و حتی اسطوره همه سرنوشتشون شبيه همه شاد زی مهر افزا

maysam

خيلی جالب بود ضمنا از بابت پيغام هم ممنونم منم اميد وارم موفق باشی

حامد(پرسپولیس زلزله )

سلام خوبي عزيزم وبلاگ خوبي داري اگه ميخواي گزارش کامل بازي استقلال و پرسپولس راستي عکس ها هم هست رو ببيني يه سر به ما بزن بد نميبيني عزيز اگه دوست داشتي مارو هم لينک کن لينک کردي خبر بده دارم هواتو فعلا باي

Oxygek

چرا صادق هدايت اينهمه نويسنده که حداقل اگه به ادم روحيه نميدن مايوس هم نميکنن اين همه مينويسی معروف بشی اخرش با گاز خفه شی پس جوونيت تويه اون کارگاه چی ميشه