مندو

 

چقدر خوشبخت بايد بود

وقتی که سفر در پيش است

و مسافر تنهايی را ميداند ...

اکبر ذوالقرنين ـ شبهای شعر خوشه

 

وقتی عاشق مرد تو قصه ها ميشی و تو اتاقت هی صدا ميزنی :مندو ٬ مندو٬مندوووووو

و اون مرد لای فرسنگها تجربه و تفکر و زيبايی ٬متعلق به دور ها مثل مجسمه وسط ميدون شهر يکه و تنها ايستاده و تو فقط بار غمهاشو مرور ميکنی .... و ميخوای تموم نشه حتی به قيمت اينکه هی تکرار بشه ...

و باز صدا ميکنی :مندو مندو .... و همه چيز همون يه مشت کاغذه و صدای مندو که شايد جوابتو ميده اما چيزی نميذاره که صداشو بشنوی ... صدايی که لای خش خش ورق زدن کتاب قصه به دنبالش گم ميشه .

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehdi

تنها موندن رو طبع شاعريت تاثير گذاشته... حالا يه کتاب خونديا

elham

سالهاست دارم هی صداش می کنم همه می گن اگهاز ته دل صدا کنی ميشه ............ته قلبم کجاست /نميدونم

زروان

خش خش ورق زدن کتب و گم شدن... توی جاده‌ی منم گاهی وقتها اين اتفاقات می‌افته (اگه درست گرفته باشم!؟).... با اجازه لينکت کردم.

dejavuuu

سلام کاش می شد رفت تو قصه ها خيلی قشنگ نوشته بودی

آفتاب پرست

سلام رفيق!منم دلم هواي يه مسافرت کرده به آسمون پيش خورشيد همين روزا ميرم تا يه وقت نره من نبينمش!!!!!..........

ejazeh

بازم سلام. خواستم بگم آپ کردم حتما بيا. منتظرتم http://ejazeh.blogfa.com

nimrokh

سلام.جالبه بيا به هم لينک بديم