من در آستانه يه تحول بزرگم که اين پوست اندازی حالمو بد کرده ! من من من ! ديگه حالم از اين من گفتن بهم می خوره .هميشه بدنبال اين که خودمونو ثابت و تبليغ کنيم . که به کجا برسيم . که کی و چی رو فتح کنيم ؟ يادم می آد يه روز تو مدرسه ( سال ۲ دبيرستان ) رفتم جدا از بقيه ته کلاس نشستم و در جواب چرای معلممون گفتم می خوام خودمو پيدا کنم . همه کلاس از خنده منفجر شدند و منو مسخره کردند .از اونروز ديگه از کلمهء ديوونه نه ترسيدم نه بدم اومد .پذيرفتمش . و تا حالا به بدترين وجه به خودم سختی دادم و ... و هنوز هم پيداش نکردم !
آيا نه .يکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد
من تنها فرياد زدم نه . من از رفتن تن زدم
صدايی بودم من
شکلی ميان اشکال و معنايی يافتم
نه زان گونه که غنچه ای گلی
يا ريشه ای که جوانه ای
يا يکی دانه که جنگلی
راست بدان گونه که عامی مردمی شهيدی
تا آسمان بر او نماز برد
مرا ديگر گونه خدايی ميبايست
شايستهء‌ آفرينه ای
که نوالهء ناگزير را گردن کج نمی کند
و خدايی ديگر گونه آفريدم

شاملو

/ 2 نظر / 5 بازدید
shiva

سلام . فکر کردم ،يک عالمه نوشتی ! ولی می بينم که ديروز نبودی!!.........می دونی بعضی وقت ها گفتن من خيلی سخته !!! بعضی جاها اگه جلوی کسی بگی ((ما)) می گن : طرف چه قدر خودشو تحويل گرفته ......يه جايه ديگه بر عکس. ولی زندگی همش همين من و ماهاست. ..نمی دونم چرا تنها تو به خودت می گی ديوونه؟؟؟ پس من چيم ؟؟ بقيه چين؟؟ سالها در جستجوی نيمه ی ديگرم بودم ، هنوز هم پيدايش نکردم!!! ....اوه يک سوال ، تا حالا شده خواب ببينی که ، داری از روی صورتت نقاب بر می داری؟؟؟ و نقاب ها تموم نمی شن و در آخر خسته بشيو و بعدش بفهمی که هيچ سری زيرش نيست !!! و صورتت فقط همين نقاب هاست!!!!!