يه جای قصه انگار منتظر شما بود ...

 

تمام راه رو ديشب  تو جاده دادکشيدن کافی نبود از بابت شوق . يه رويای بزرگ يه اتفاق شد . عکسامو نشون دادم . تشويق شدم . و دعا ميکردم متوجه نشه دارم مسير رو طولانی ميکنم که بيشتر برام حرف بزنه . که بيشتر بمونه ... تکرار شدنش بعيد به نظرم مياد ...

می بينی آقای آلفرد همه ميل عجيبی به گروگان گيريت دارن !

 

             

 

ــــ عکس از آقای امامی

 

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داريوش

يعني آدم بايد باور کنه که مداد سياه دوباره نوکش رو تراشيده و قلم زنی کرده .... ولی ميدونی گاهی وقتها تبديل شدن روياهای بزرگ به واقعيت شيرينيش رو از بين ميبره

دنیا

اميدوارم به جاهای خوب قصه برسی.. با يه پايان بی نظير و دوست داشتنی ادامه دار..

پرديس

خيلی شديد درکت می کنم!مزه تعريف از عکس خيلی عاليه خيلی!

يکوری

درود بالاخره نوشتی. پس اون عکسهايی که باهم گرفتيم رو چرا نذاشتی اينجا خوش به حالم بشه:ي

مرجان

بابا يه دقه بيخيال اين گروگان گيری شو بيا اينورا.... دلم برات تنگ شده دخی! البته اين گروگانی که اين دفه گرفتی به عالمی ميارزه... هرچند شک دارم که تو مثل فلسطينيا چشم پاک باشی و سالم ولش کنی

دنیا

مهرنوش جونم هر بار اين پستت را می خونم کلی خوش حال می شم.. اميدوارم شاهد موفقيت های هر روزه ات باشم دوست جونم. // آبجی نامرد نيستم!! خيلی هم دلم تنگ شده برات. اگه بشه شايد يکی دو هفته ی ديگه اونوری بيام..

خاله خورشید

سلام خاله جان. خوبی؟ دلم برای نوشته های قشنگت تنگ شده بود. هميشه موفق باشی.

da_sein

به قول بدبين:عجب....

fati

سلام...آپديت نمی کنی مهرنوشو؟

ما زمهرنوش چشم ياری داشتيم /نی غلط بود آن چه می پنداشتيم