مداد سیاه

انتهاي صفحه


نامه ای سر گشاده به رئيس دانشکده هنر و معماری

ببين هومن . نه ببخشيد جناب آقای دکتر هومن . اين چه وضعشه آخه ؟؟ می خوای مديریت کنی رئيس بازی در اری اما اونقدر تو مقامت گم شدی که تو هر روزنامه و شبکه ای هم که واسه خودت آگهی بدی محال ديگه پيدا بشی . راه افتادی تو دانشگاه دوره که کی با کی حرف می زنه . کی قيافش مشکوکه . کی تو يه کلاس نشسته . کی داره چی کار می کنه ... اون تحصن بچه هنريا يادته ؟؟!! حتمأ نتيجه اش هم يادت . يه کاری نکن که تکرار بشه واسه بار دوم
اونم با قصد نقد کردن تو . نکنه می خوای مشهور بشی ؟ هان ؟ اینکه سیگار کشیدنو تو دانشگاه غدغن کردی چیو می خواستی بگی ؟ هان ؟ خودت می دونی که همه یواشکی کارشونو می کنن . پس چی ؟ آخه مرد حسابی تو حافظ محیط زیستی که این همه واسه ما قانون صادر می کنی . من نمی دونم کی به تو حقوق می ده . جاسبی ؟؟ ببین محبوبیت خیلی واسه آدم شیرینه .مخصوصأ که یه سری هنرمند ادمو دوست داشته باشن . بیا مهربون شو !!! تو که این همه حقوق می گیری تو خونتون آینه نداری که ببینی چه بد تیپ و عبوسی !!
نمی دونم . دلم می خواد بيام ترورت کنم !!! دلم می خواد يه روز از همون روزا که می آی سر کلاسا فضولی شاتگانمو در آرم و بنگ !
رئيس دانشکده هنر و معماری کشته شد . اونوقت به آرزوت می رسی و حسابس مشهور می شی .... ازت بدم می اد ...
به جای اينکه قدم به قدم بپا بذاری يه سر برو لابراتوارهای عکاسی . يه سر هم بيا کارگاههای نقاشی . به کارگاههای بچه های طراحی صنعتی و موسيقی هم به سر بزن . به جای اينکه دم هر ورودی خروجی ۶ تا دوبرمن اصيل ببندی چند تا استاد خوب بيار ...
يه کمی فقط يه کمی هم تمرين خنديدن کن ...
همين !



دانشجوی شمارهء ۷۹۱۲۹۳۰۲۰۰۰

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده