مداد سیاه

انتهاي صفحه


به بم رفتنش ! به حس کردن فاجعه!به ازاد بودنش می ارزيد!...اخراج!....فقط دلم واسه اون بچه ها تنگ ميشه!واسه نقاشیهاشون...
چی میگفت شاملو؟!..اهان..دلت را میجویند مبادا شعله ای در ان نهان باشد....نور را در پستوی خانه نهان باید کرد....به اندیشیدن خطر مکن...روزگار غریبیست نازنین!
م مثل مدرسه...م مثل مدیر..م مثل معلم....م مثل مجرم....م مثل مداد سیاه!
دلتنگيام واسه مداد سياه،مداد رنگيام مال اون دلای سياه! واسه اين دشت بی فرهنگی که هرزه تموم علفاش!

ميايين با مداد رنگيامون اين دشت بزرگ رو رنگ کنيم؟!

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده