مداد سیاه

انتهاي صفحه


بی خودی بی خودی دل تنگم ... دلم ميخواد برگردم کرمان . اما می دونم اين دفعه ديگه هيچی يارای رفتن من نيست . کاشکی اين کابوس تموم ميشد . کاشکی می رفتم دکتر می گفت سرطان داری و ۶ ماه بيشتر فرصت نيست . چطوری اين رويام رو به حقيقت نزديک کنم . خيلی خسته ام . با تمام وجودم به اونهايی که اون زير موندن و رفتن حسوديم می شه . چرا ؟ چرا يکی که مثل من نيومده می خواد بره بايد همچنان بيهوده روز و شب رو مرور کنه اما آدمايی که نمی خوان ... مگه چيز زيادی از اين دنيا می خوام فقط يه متر قبر . عجيبه همه می خوان همه چيزشونو بدن يه کمی بيشتر زنده بمونن من ميخوام هر چی دارم بدم تا ...
برف می آد اون بيرون . اما اونم ديگه حال و هوای منو عوض نمی کنه ...
من يه مرگ درست و حسابی می خوام . نه اينکه از دور شدن از مردم و رفتن تو يه پيله از مرگ تدريجی بميرم . اگه هر کدوماتون يه ذره منو دوست دارين واسه هميشه رفتنم دعا کنين .الان که نمی تونم اما قول ميدم بعد از وقوع اين معجزه بزرگ هيچکدوماتونو تنها نذارم ...

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده