مداد سیاه

انتهاي صفحه


امروز رفتم پيش يه فالگير !
خونهء آرومی داشت . به خاطر آب خوردن و اجازه بابت سيگار کشيدن چند بار باهاش برخورد کردم . عجيب بود . عجيب بود و عجيب بود و ممتد و عجيب همش به چشمهام نگاه می کرد !خلاصه نوبت من شد . نشستم روبروش و خودمو رها کردم و اون آرام آرم در من نفوذ می کرد و انگار می خواست منو در خودش حل کنه . بهش اعتماد کردم . مدام صورتم رو نوازش می داد و همون خيره شدن به چشمهام . ديگه فال برام مهم نبود ! اثر اون آدم ... انگار ميدونست قراره رنجم بيشتر بشه و ... داشت پناهم می داد . چی داشت اتفاق می افتاد ؟‌نمی دونم . آروم بودم و اين برام کافی بود !! اونقدر آروم که تمام طول راه رو تا خونه گريه کردم . مدتها بود کسی نخواسته بود به من نشون بده که می خواد پناهم بده . که می خواد پريشانی و بی سرو سامونيه ازليم رو بپذيره . که می فهمه چقدر خسته ام . چقدر تنهام .....
و بهم گفت هر وقت احساس آشفتگی و حال بدی داشتی يه سر بهم بزن !!! در اول روز !!!!
نمی دونم .... می خوام حرف بزنم اما بهتره نگم !! اعتراف می کنم اين آدم خيلی قوی بود !

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده