مداد سیاه

انتهاي صفحه


چه کار کنم ؟ با اين مهرنوش بيلياقت درونم چه کار کنم ؟؟ اينی که از من اينهمه دور شده . چطوری رامش کنم ؟ چطوری بهش بفهمونم عاشق يکی از همين آدما بشه که اينهمه خوبن ! اما بهش حق می دم يه جورايی . نمی دونم اون آدم رو چطوری می خواد وسط اين همه جمعيت پيدا کنه ؟؟!! ......
دلم تنگ شده .دلم تنگ شده برای يک ارتباط انسانی زيبا . دلم تنگ شده برای نمی دونم چی ! دلم ... دلم ... دلم ...
نمی دونم شايد تو رو هزار بار ديدم . شايد اونقدر نزديکی که ... شايد از کنارت تو خيابون رد شدم و تو رو نشناختم . آخه تويی که می خوای تپش های قلب منو با حرکت ثانيه شمارت تنظيم کنی کجا خودتو پنهان کردی ؟ چرا نمی شنوی يه آدمی داره صدات می کنه . داره زجر می کشه .داره ........ ديگه اشکام تموم شدن !!و تمام نقاشیام از عدم حضورت پرن . تو تنها نيستی ؟؟؟
دیگه می خوام یه بلیط به مقصد نمی دونم کجا بخرم و بیام دنبالت . یه روز برفی می آم . یه صبحی که دیگه کسی مهرنوشو نمی بینه . یه روزی که من دیگه اینجا تموم شدم ... پس اگه یه روز سرد برفی یه دختری دیدی که هر جا می ری دنبالته و همش نگات می کنه بدون اون تو رو زود تر شناخته و باورش کن ....
نمی دونم چرا هر وقت به تو فکر می کنم بغض دارم ........

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده