مداد سیاه

انتهاي صفحه


اينم خودش يه خوشحالی بزرگه که من که هميشه تشنهء ديدن يه آدم بزرگ و فوق العادم بالاخره يه دوست پيدا کردم که تمام ويژگيها رو داره .گرچه از من دوره و من نمی تونم چشماشو . دستاشو . مهربونيو قدرتش رو در حد مسخ شدن لمس کنم اما باز واقعأ عاليه . ميدونين کيه ؟ شهلا . دنيا چقدر خالی شده از اين جور آدما .....

حالا می خوام جواب آقای مصطفی رو بدم که فرموده بودن من صلاحيت سياسی ندارم و ... :

آقای عزيز . من صلاحيت سياسی ندارم ؟‌ وقتی بابای من ۵ سال زندگيش تو زندان شاه بود بخاطر عقيدش . پدر مادر تو کجا بودن ؟ وقتی من تو يه سالگيم بغل مامان و بابام ميرفتم ميتينگ تو کجا بودی ؟ پستونک ميک ميزدی ؟ وقتی اولين خاطره ای که از بچگيم يادم می آد اينه که چسبيده بودم به پای مامانم و پاسدارها داشتن خونمونو می گشتن و من از ترس اون قيافه های خفن داشتم ميمردم و اتفاقأ سيد هم بودن . بعد من با دختر يکيشون هم کلاس شدم و ديدم عجب پسر باز تيريه . تو کجا بودی ؟ وقتی منو که يه دختر بچه ۱۳ ساله بودم به جرم اينکه ۲ تا پسر افتادن دنبالم و زورشون به اونا نمی رسيد گرفتن و بردن بسيج و زدن تو کجا بودی ؟ منی رو که حتی نمی دونستم پسر يعنی چی . اتفاقآ باز هم همشون سيد وساداتهای شهر بودن . وقتی تو کوی دانشگاه من کتک می خوردم .فرار می کردم و از هر کثافتی فحش می شنيدم . تو کجا بودی ؟ وقتی نرسيده به مهمونی ريختن همه رو گرفتن و شب تو بازداشتگاه صبح شد و به علت جرم نکرده ۲۰۰۰۰۰۰ ريال برامون بريدن تو کجا بودی ؟ بازم بگم ؟ الان همه مردم ما آگاهی سياسی دارن .بس که سرشون اومده . بس که تحقير شدن . بس که ... همين سيد و ساداتهايی که ميگی حرمت دارن به دخترهايی که زندانی سياسی بودن تجاوز می کردن و مامانی تو سر سجادش واسه خوشبختی گل پسرش دعا می کرد . يه ذره فکر کن . يه ذره مردمو احساس کن . تو اگه راضی هستی من نيستم . من به عنوان يک زن بيشتر از سهمم از اين اسلام تحقير شدم و به جايی رسيدم که به هيچ صراطی مستقيم نيستم . تو هستی ؟ باش . به من چه . ولی اگه نمی تونی اين دردها رو دوا کنی لطفأ سکوت کن . اين نفرت خيلی قديمه و اين مردم يک روز از اين نفرت به فورانی ميرسن که ... موفق باشی .

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده