مداد سیاه

انتهاي صفحه


تمام امروز يه کسی داره منو به کودکيم صدا می کنه و من می خوام برم اما به شرطی که اون تضمين کنه که منو دوباره به اين روزها پس نمی ده . دلم تنگ شده .خيلی .خيلی .خيلی .واسهء اون مهرنوش .واسهء اون لحظه های کوتاه سعادت .روزهای رنگی بادبادک و مهربانی و گوشواره های گيلاس . سکوت ممتد عروسک و حيرانی بی نهايتی زمين . فقط يه معجزه می خوام .. . چه کسی منو از اون لحظه ها گرفت و به بی اعتمادی و جنون داد ؟ چه کسی می تونسته اين همه قساوت ...... نمی دونم ! اما برای برگشت ديگه اونقدر که بايد پاک نيستم . من همه چيزمو اونجا جا گذاشتم .مادرمو . چشمامو . قلبمو و عروسک کوچيک مهربونمو . اينجا چه کار می کنم ؟ آخ که چقدر دوره . چقدر خسته ام و ...

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده