مداد سیاه

انتهاي صفحه


بالاخره که چی ؟ من بدم ؟‌ خوبم ؟‌ نفرت انگيزم ؟ دوستاشتنيم ؟‌ چيم ؟ به هرحال مثل آدمای ديگه شناسنامه دارم و ... گرچه اينا برا من ملاک آدميت نيست اما هر درجه ای که تو آدميت دارم هميشه سعی کردم واسه ديگران بی ضرر باشم . نبودم ؟‌ چقدر دنبال آدما برم که کمکشون کنم .که بهشون اميد بدم . دلگرمی بدم ؟ چقدر ؟‌ پس خودم چی ؟ پس چرا بعضی از اين آدمای خودخواه ...
دلم گرفته . يکی از دوستای خوبم رو به علت معلوم نتونستن واضح حرف زدن از دست دادم و اون آدم در آخرين لحظه هم منو له کرد ...
مگه يه آدم چقدر می تونه دووم بياره ؟‌ چقدر بايد تاوان پس بده ؟‌ چی بايد واقع بشه که ... نمی دونم . همين حرفا و حرکات کوچيک و سادمون باعث می شه يه آدمی مثل من عاشق همه اينقدر از نفرت و بدبينی پر بشه که ...
اين دفعه هم مثل هميشه گذاشتم تمام اعضای بدنم زير سنگينی اون وزنه له بشه و من فقط شتابشو بالای سرم نگاه کردم . که دوباره متولد بشم . که ... نمی دونم .هنوز آدمای بسياری وجود دارن که من اونقدر که توان دارم دوستشون دارم .

دوست خوبم . به هر حال برای تمام کوتاهی و ابلهی و نفهمی خودم متأسفم . دوستت دارم و اميد دارم پايدار و موفق بمونی .

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده