مداد سیاه

انتهاي صفحه


اوس پازوکی رو ديدم . يه تامل ساده برای يه عرض ادب ساده تر .يه جمله ای گفت که يه روز مغز منو از حالت صفر کيومتری خارج کرده .... همه جا از اون جا شروع شد که يه روز منو در حاليکی ادای گذشتگانم رو در می اروردم و از در کلاس آويزون بودم ديد و از همون روز کل اساتيد دانشگاه هنر و معماری منو کشف کردن و شدم { آرتيست } به همين سادگی . بعد هر کاری دلم خواست کردم و خلاصه شدم مجسمهء جسارت نقاش های مقيم !

تا اينکه بعد از چند ماه دوری شيرين رفتم دانشگاه و اوستامونو ديدم و پرسيد چه کار می کنم ؟ - هيچی حال نمی کنم بيام دانشگاه . ( اوستا پازوک )؛ نقاشی ؟ - اونم حال نمی کنم .

و اوستا که مظهر کمال تو نقاشی . قدرت و مردانگی اون جملهء مهم رو گفت ؛ تو هر کاری می کنی درسته . شک نکن !

به کوری چشم دشمنان اسلام و مداد سياه .من هم به همين سادگی شدم جلوهء کامل يه نقاش !

 

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده