مداد سیاه

انتهاي صفحه


الان از اون وقتهاست که واقعأ نمی دونم چه بايد کرد ؟ سيگار روشن می کنم وسطش دلمو می زنه . به دوستام زنگ می زنم وسط شماره قطع می کنم . درس ميخونم وسطش خنگ ميشم .ميام اينترنت بازی زود خسته می شم . نمی دونم بيقرارم چرا ؟ و باز نمی دونم اين مشخصهء‌ انسان مدرنه که هيچی راضيش نمی کنه يا من مشکل دارم . البته مشکل که دارم اما نميدونم . احساس می کنم رشدم متوقف شده يا يه چيزی يه جايی گم کردم . خودمو ؟‌ يه آدمی رو ؟‌ يه حسی رو ....... نمی دونم . فقط می دونم آدمی شدم که هيچ چی براش مهم نيست و دنبال هيچی هم نيست . چند روز پيش شنيدم که ۲۵ ٪ مردم ايران ناراحتی های روانی دارن . دلم ميخواد بميرم فقط . نه واسه درد و داشتن و نداشتن ها . برای اينکه حوصلهء‌ زندگی کردن رو ندارم و هيچی نمی خوام .ولی به هر حال نمی تونم منتظرش بشينم . يه فکر اساسی ! بايد تغيير کنم ! هنوز زنده ام و يکی از عوامل توازن زمين . نمی دونم . از وقتی به همه چی شک کردم رسمأ از ليست زنده ها استفا دادم ...... نمی دونم !

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده