مداد سیاه

انتهاي صفحه


اعترافات مداد سیاه


يه مدتيه که می خوام اينو بهت بگم .از همون اولی که من اين حس رو نسبت بهت پيدا کردم . مال امروز نیست اما هميشه ترسيدم که تو جوابمو ندی و خودتو از من دور کنی .چرا هميشه برهنگی بايد شرم آور باشه ؟ وقتی احساسمونو هم برهنه ميگيم بايد احساس شرم کنيم ؟ ولی من می گمش بدون شرمندگی و عريان که من تو رو دوست دارم و می خوام که باهات دوست شم .ولی جملهء مزخرفی شد چون من و تو که باهم دوستيم و تو خودت منظورم رو می دونی . ولی نمی دونم چرا هميشه دلم می خواست خودت اينو زودتر بفهمی و بهم بگی . راستی می دونی من از چی تو خوشم می آد ؟ از مهربونيت . سادگيت . روح بزرگت . اينکه هميشه به فکر همه هستی و اينکه اينهمه در رفتارهای همه دقيقی . اينکه اينهمه دنيا و آدمهای اطرافت رو به خوبی می پذيری و سعی می کنی به همه کمک کنی .و ..... حتی از ظاهرت .گرچه خودت می دونی من آدم ظاهر بينی نيستم . ولی خوب هر چی دوست داشتنی يه قالب دوست داشتنی هم داره و قالب تو هم با اون چشمای سياهت .موهای سياهت و لبخند گنده ای که هميشه صورتت رو پر می کنه .....
خودت می دونی که چقدر سخته آدم يکی رو دست داشته باشه اما نتونه بهش بگه که فکر اون داره تمام لحظه هاشو پر می کنه .که ... می دونم اونقدر بزرگی که شرايطم رو خوب الان درک می کنی .نکنه فکر کنی با منظورم يکی ديگه است .نه . فقط دارم به تو می گم و مخاطبم فقط تويی . بيشتر از اين منتظرم نذار . ..... پيش از آنی که در اشک غرقه شوم از عشق چيزی بگو ...

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده