مداد سیاه

انتهاي صفحه


کافه بلاگ .سکوت بی حضور مأنوس انسانی .و باز هم من که دست از سر من برنمی داره !شايد هيچوقت اينقدر لايق تنهايی نبودم ... چطور ديوانه وار کسی رو دوست داريم و فکر نمی کنيم مسئول تمام لحظه های پر و خاليِ اون آدم از خودمون هستيم ؟!!اين به نظر عين خود خواهيه ...خودخواهی برای ارضاء شدن روح و جسممون .اون آدم انگار مهم نيست .از اول هم نبوده ...
هيچکسو ديگه نميشناسم .چه مرگی !!! فقط قيافه های آشنا .
کوهها باهمند و تنهايند
همچو ما باهمان تنهايان
مدتهاست که ... الان فهميدم که وقتی ميگيم < مدتهاست که ... > يا تا به حال متوجه اون تغيير نشديم يا هميشه در مقابلش سکوت کرديم .چرا ؟ من چمه ؟ فکر ميکنم اين سرگشتگی و حيرانی من هيچوقت تموم نشه ! و من همچنان عريانم ...

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده