مداد سیاه

انتهاي صفحه


دلم خيلی گرفته . اينترنت لعنتی مشکل پيدا کرده . نمی تونم مداد سياه رو باز کنم و دلم خيلی واسه مشکی و نارنجيش تنگ شده .امروز يه موش کوچولوی در حال مرگ پيدا کردم .انداختمش تو يه جعبه . نای تکون خوردن نداشت .و بعد از يه کمی مرد . دلم واسه همه مردم دنيا تنگ شده و برای بابای نيوشا و خودش هم خيلي گرفته . از چی نگرفته ؟؟؟؟
می خوام در جواب اون آقای کريم بنويسم که حالم از مردهايی که به زن به چشم يه نياز برطرف کن نگاه می کنن .هر کی هم که باشن .به هم ميخوره .شما که فقط به فکر تفريح هستيد و براتون مهم نيست اون آدم کيه و چه شخصيت و روحیاتی داره اسم خودتون رو هم گذاشتيد انسان ! و اينکه ...
مهم نيست هرچی ميخوايد بگين .من خشن و پسر گونه ام اما تو انسان بودنم شک ندارم و هيچوقت حاضر نميشم مثل يه عروسک دنيام رو محدود به آغوش مردها کنم !و يادت نره آقا با هر کسی بهتره در حد فهمش رفتار کرد !
به چشمی خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
بدامان گناه افکند او را

به او جز از هوس چيزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هر جا رفت درگوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفريدند ...

فروغ

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده