مداد سیاه

انتهاي صفحه


من در آستانه يه تحول بزرگم که اين پوست اندازی حالمو بد کرده ! من من من ! ديگه حالم از اين من گفتن بهم می خوره .هميشه بدنبال اين که خودمونو ثابت و تبليغ کنيم . که به کجا برسيم . که کی و چی رو فتح کنيم ؟ يادم می آد يه روز تو مدرسه ( سال ۲ دبيرستان ) رفتم جدا از بقيه ته کلاس نشستم و در جواب چرای معلممون گفتم می خوام خودمو پيدا کنم . همه کلاس از خنده منفجر شدند و منو مسخره کردند .از اونروز ديگه از کلمهء ديوونه نه ترسيدم نه بدم اومد .پذيرفتمش . و تا حالا به بدترين وجه به خودم سختی دادم و ... و هنوز هم پيداش نکردم !
آيا نه .يکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد
من تنها فرياد زدم نه . من از رفتن تن زدم
صدايی بودم من
شکلی ميان اشکال و معنايی يافتم
نه زان گونه که غنچه ای گلی
يا ريشه ای که جوانه ای
يا يکی دانه که جنگلی
راست بدان گونه که عامی مردمی شهيدی
تا آسمان بر او نماز برد
مرا ديگر گونه خدايی ميبايست
شايستهء‌ آفرينه ای
که نوالهء ناگزير را گردن کج نمی کند
و خدايی ديگر گونه آفريدم

شاملو

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده