مداد سیاه

انتهاي صفحه


آزرده بود اما پنهانش می کرد . فقط زورش به مدادسياش ميرسيد . بدون وقفه می جويدش . همون کاری که آدم بزرگا با همديگه می کردن .دريدن ! دنيا قانون داشت .دنيا حساب کتاب داشت . دنيا پر بود از قوطی . پر بود از نقطه .پر بود از سکوت . پر بود از خطای موازی . نمی دونست اومدنو به چی ترجيح داده . چيو کجا جا گذاشته . فقط داشت تحليل می رفت .مثل مدادش . مثل عمق چشماش که يواش يواش شتاب خالی شدن می گرفت ... چه فايده داشت هميشه سکوت بود . سکوت اونو می ترسوند . سکوت اونو تجزيه می کرد و از ذره هاش اسکناس چاپ می کرد . رفت طرف پنجره . اما شب سياه تر از اونی بود که بشه توش سکوتو نشنيد . اينقدر همه جا سياهی بود که مدادسياهشم نمی ديد .ترسيد .گريه کرد . قلکش شکست و سکه ها  پخش شدن تو دنيا . صدای جرينگ جرينگ يه کمی از سکوتو فتح کرد . بوی باروت می اومد . آدم بزرگا می رقصيدن . آدم بزرگا می خنديدن . آدم بزرگا مست بودن . اومدن تو خونش . دلش می خواست مست بشه .دلش می خواست ... مداد سياش همون موقع تموم شد . جرينگ جرينگ و تق تق بشکن و بيب ! ـــ حواست کجاست ؟؟؟

 

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده