مداد سیاه

انتهاي صفحه


احساس می کنم دوباره دارم جنون می گيرم.کی عاقل می شم‌؟کی بزرگ ميشم ؟ اين ديوانه گيها منو به کجا می رسونه عاقبت . نيروانا يا تخت تيمارستان ؟ می دونم اين فقط مهرنوش نيست ... چه به روز ما آمده ؟ چی ازمون مونده ؟ تا کی ؟ تا کجا ؟ چقدر ؟ به چه قيمت ؟
خدايا چه کار کنم .چه نذری کنم که فقط يه بار معجزه کنی برم تو آيينه ببينم که فقط يه بار کودک شدم .هان خدا ؟ مگه نميگن همه کاری ازت بر می آد ؟ پس معجزه کن ...برای هيشه نه فقط يه لحظه .دلم برای کوچولويی های هميشه کتک خورده و بهت زده و ويران گرم تنگ شده .می فهمی ؟ اصلأ بنده هات برات مهمن ؟ ولشون کردی تو اين ناامنی ... قرار ما اين نبود تو ما رو گول زدی همينطور که حالا .هميشه ... ديگه نمی خوام بنويسم .ميخوام بقيشو گريه کنم !!!

مهرنوش قاسمی

 

بالاي صفحه

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ليست وبلاگهای به روز شده