روزهای بزرگ بودن این شکلی قرار بود باشن ؟ قرار بود بوی ترس و سکوت و تاریکی بدن ؟ قرار بود تو هر وقت نگاه من کنی من رومو انور کنم و تو دقیقا همین کارو با من ؟قرار بود من برای به آغوشت اومدن خودمو بزنم به مستی و نفهمی که کارم موجه باشه و تو برای بوسیدن و به آغوش کشیدن من یه جمله پیدا کنی که واضح نشون بده ما خیلی دوستای سادهء صمیمی و خوبی هستیم ؟ قرار بود تو بری خونه ات و من برم خونه ام و تمام راه بتو فکر کنم و بیام اینجا برای آدمایی بنویسم که نمی دونن تو قهرمان ٢٩ سالگی من هستی و تو هم نمی دونی و قرار نیست بدونی ؟....
هیچ کاری از دستم بر نمیاد و فرصتم زود داره تموم میشه !! این بزرگ شدن اصلا شیرین و دوست داشتنی نیست . رفتن تو نزدیک و این حال منو بدتر میکنه .
" تو خوبی و این همهء اعتراف هاست " شاملو